رنگ باورهایم رنگ باخته اند
زخم التیام نیافته ات
همراه شعرهایم جان می گیرد
به یاد توام
در تمام لحظه هایی که بی منی
چند سالی راتا بودنم باقی گذاشتی ؟
هر شب خواب می بینم
آینه به جا مانده سرنوشتم را
من در آینه خود
تصویر کز کرده خوشبختی را دیده بودم
انگار برای کابوسهایم حکم حقیقت صادر شد
ویرانی آشیانه ام
پیوند دروغین خوشبختی من
به شلوغی روح نا آرامت
دیوانه ام می کند
افیون ساعتهای بی قراری
چند سال گذشته است ؟
چند سال باید بگذرد؟
چند سال گریز از تو ؟
چند روز با یادت و از یادت فراری
هنوز تکرار کابوس بودنت منجمدم می کند
هنوز تمام باورهایم را
به آفتاب پیوند میزنم
خنده ام می گیرد
باید خاطراتت را گرم نگه دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 11:16  توسط روناک
|
چه دروغ قدیمی گنگیست
این که فردا روز دیگریست
پس چرا تمام روزها همشکل
با بی تویی می گذرند
و من چنان محو خیالت شدم
که احساس می کنم
چون شعری نا تمام
همین روزهاست
کنارم گذاشته ای
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 9:26  توسط روناک
|
انگار يادت نبوده ؟
آشنا به عشق و بارانم كرده اي
تا يادم بماند
كه تو هيچگاه جاودانه ام نبوده اي
هنوز صبورم به داغت
اگرچه
دلم آشنا شد به سنگيني پاي عابري
كه از گذشته هاي دور
آمده بود براي تسلاي زخم انتقام
مي گذري ار كنارم
جلا مي دهي به رنگ بي ثباتيم
انگار يادت رفته بود
هنوز تنم مي لرزد در مبهمي نگاهت
و تباهم مي كند كابوس دوباره داشتنت
چه كسي مي دانست ؟
بيگانگيت حس آشنايت نيست
از كنارم بگذر
در يادت مي مانم
چون سرگرداني يك قصه ناكام
تا يادت بماند
پاي زجر لحظه هايم
دوباره زيستنت زيبا نيست
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 9:54  توسط روناک
|
زندگي اين حواليست
روزي فهميدن را درك مي كني
كتاب عشقم كهنه مي شود
وتوبه پا گشادي عشقم مي ايي
من به تسخير زندگي در آمده ام
و تو حرفها داري
از شكل نگرفتن دوست داشتن
تو مي بازي به روياي صادقانه زيستن
ومن مي مانم با خاطره نخستين نگاه
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 16:3  توسط روناک
|
بايد زنده گردانمت
به حرفي تازه
براي تو كه نوگل عشقي
روحي تازه
زود است برايت شكستن
زود است براي پيونديت با پوچي
بايد بروي
برو
حكم اجبار خورده اي
شرمنده مي گردم از گفتن
دستانم خاليست براي سخاوت عشق
تجربه نكن
مي هراسي
روزگاري
كه خشك مي ماند چشمانت بر دلت
جاي همه واژه هاي شيرينت خاليست
و پرت مي گردي از مخوفي يك احساس
بايد بروي
برو
نشو مهمان خشکسالی دلم
رسم ميزباني يادش رفته
جاي پاي عشقش رافقط نفرت مي داند
بايد بروي
برو
نگذار بي نيازنگشته از مبارك باد
بي حضورت حكم تخليه ات صادر شود
و بي جنجال مراسم شكستت بر پا
نگذار ناباورانه شكستي بزرگ
دفن گردد در كوچكي دلت
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:51  توسط روناک
|
اتاقم حبس سكوت مي خورد
انگار وقت رفتن شد
بايد فراموش كنم
مهرباني خسته نگاهت را
رهايم كن
از اين روح زخمي بي التيام
من با شتاب ثانيه ها متولد گشته ام
دلم مي گيرد از اين همه سايه
بايد راهيم كني
تا جاده ساحلي آفتاب
تقديم آفتابم كن
مرا ببر به مهماني خلوت ستاره
ببخش ماه را به تنهايي دستام
گم نمي شوم
در اين بي طلوعي شبها
اين تاريكي
آغشته است به انتقام مرگ شمع
در تكاپوي چيستي ؟
بايد همراهيم كني
هواي رفتن بارانيست
هديه بارانم كن
محكم كن كوله ام را به بي بازگشتي
آشنايم نكن به آغازي ديگر
بايد بگويمت
سهم من از تو
در قهر شب جاماندن است
ديگر عجينم به اين تاريكي
به اين بيهودگي
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:1  توسط روناک
|
اين روزها
روزي هزار بار متهم مي شوم
به جرم بي عشقي
محكوم مي شوم به نشنيدن صداي باران
تبعيد مي گردم به ديار مردگان
دستور مرگم مي دهند
درغربت احساس يك مرده
اين روزها
گرفتارم مي كنند به مرگ اوهام
و دراسارت خلوتي خاموش
تسليمم مي كنند به سكوتي وهم آور
ختمم را مي گيرند در سياهپوشي ابري گرسنه
و سالهاي به خاطر زيستنت را
ختم مي دهند به نا اميدي كلامي گنگ
ديگر تمام شد
بايد خبرت مي كردم
آن روز كه جا ماندم
از آخرين كاروان گورستان
بايد خبرت مي كردم
آن روز كه گريستم بي فاتحه بر مرگ خود
و گفتن از روزهاي گم شده بي عنوان
مدام راهي شدن با سنگيني تابوتي برهنه
واسيرگشتن در خاموشي ستاره
روزهاست كه عذابم مي دهند
به آهنگ ارتفاع شكستن
درترانه نخواندني
تمامي مهرسكوت حرمت گورستان
اين روزها فقط احساس ميكنم
درد به خاطرم نزيستن را
در اين پيوند خوردگي به ريشه مرگ
و چه بوي نفرت تنهايي ميدهد مقدسات عشقم
تصويري شكسته ازيك عشق نفريني
برتسلاي خاطر عشقت
از من بگذر
من نفرين نامه عشقم
و همين روزها
همسفر با گمنام ترين ثانيه خواهم رفت
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 15:48  توسط روناک
|
غريبه
آگهي نيست
تسليتي نيست
آن روز كه در خود بشكني
هم سفر، تابوت دلم مي گردي
ومن چه صبور
چه دردمندانه
بي وسوسه خواستنت
جسد تيپا خورده دلم را
مي برم با خود از ديارت
و تو مهربان عاشق ؟
كنار باورهاي خيسم شمعي بسوزان
و آخرين كلام دروغت را
دست كنج خلوت دلم بسپار
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 10:0  توسط روناک
|
براي نيازش؛
به ماندن احتياجي نيست
زندگي بوي نم تنهايي مي دهد
هوا سنگين است و غذاب آور
ترسيده ام من
از منقلب شدن
از تنهايي شبها
خيال ماندن ندارم
و بي حضور خاطرت پاي رفتن
حسرت زندگي را نفس مي كشم
بي قيد و مست
گم كرده نفسم راهش را
ديگر هواي تازه نيازم نيست
من كه در نياز احتياجت مانده ام
هر شب گداي خاطرت مي شوم
از نبض احساست پايين مي آيم
دور مي شوم
تاريك مي شوم
و
اندكي عذاب آور
خيال ماندن ندارم
اما بي حضور اندوهت هرگز
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 11:4  توسط روناک
|
مرده اي تسليم به فردايم
اگر كنار خاكستر خاطراتت هزاران بار نشكنم
هزاران بار نگريم
هزاران بار نپرسم ؟.
هزاران بارآرزوهايم را بيكفن در تابوت ننگرم .
سكوت مبهمت مي خشكاند ريشه خاطراتم را
وجان مي دهد مرا
به آرامي .
اگرچه در من جان داد ي
و
تسليمم كرده اي
به جان باختن
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 17:51  توسط روناک
|
انگار خداوند
تو را
مرا
عشق را
نفرت را
دروغ را با هم آفريد
تو را آفريد عشق معنا كني
مرا آفريد كه دوست داشتنت را عشق سازم
دروغ را آفريد كه گم گشته ام باشي
نفرت را آفريد آنسوي مرز قصه برسي
افسوس
عشق چه تنهاست
من چه صبورم
نفرت در چه سكوتيست
تو چه بي معنايي
و من به كجاي ويرانيت پيوند خورده ام ؟
كه رفته اي و من
پا ياني براي اتمامت نمي يابم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:54  توسط روناک
|
سادگيم را آه كردم
انگار قمار شد م به يك لبخند
باید رها شوم
خسته ای؟
از تکرار همیشگی در خود شکستن
بریده ام ديگر
ازسخت بر جای ماندن
صبور باش که روزگار من و تو خط خطیست
از خلوت بغض آلوده شبانه
هراسيده ام
می دانم آزرده ای
ورق بزن
رها کن خودت را
که تا مرز سقوط
به ريسماني كهنه اعتمادي نيست
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 15:11  توسط روناک
|
به دنبال چه می گردی ؟
پریشان مکن بیهوده وقتت را
پرسه مزن خوب من
پشت دریچه مهربان نگاهت
زندگیم خاکستریست
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 16:23  توسط روناک
|
حرفهایم یخ بسته
اشکهایم ؟ خفه می شوم
پشت مردمک چشمانم چه غوغایست؟
این همه خاموشی
این همه تاریکی
انگار بی چراغ
بی هیچ فروغی
در دلت به جا مانده ام
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 17:42  توسط روناک
|
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 17:24  توسط روناک
|